همه چيز درباره خانه شاعران در گفتگو با فاطمه راكعي : اينجا    


                                     **********************************







الله نزل احسن الحديث

خداوند زيباترين سخن را نازل كرده است

( سوره الزمر ـ آيه 23 )

يا رحمان وُ

يا رحيم !

كلمات را هم هدايت كرده اي

و زيباترين سخن را

به لطافت ابر و

طراوت باران

در آميخته اي

ابر مي شوم

باران مي شوم

آيه ات مي شوم

كلمه ، كلمه ، كلمه

هدايتم كن!

 

***


كتب ربكم علي نفسه الرحمة

خداوند بر خويش مقرر كرده كه شما را رحمت كند

الهي !

نشسته ايم زير بارانت

ـ : كه باران نمي بارد

 



***


الهي !

آنچنان تر از آنچنانم كن

پياله  پياله

پله پله

پياله پله

مولاناتر از مثنوي ام

ملاقات هواي تو را دارم

 

 

***


نحنُ اقرب الیه من حبل الورید

الهي !

نزديكتر از آني

كه روي از تو بگردانم

سوگند به آن ابرهاي تاريك

كه شهر را سياه كرده اند

والعصر

ان الانسان لفي خسر.



در احوال استاد شدن بعضي اساتيد



در روايات نه چندان كهن آمده است روزي  مردي براي خريد طوطي به پرنده فروشي مراجعه مي كند و پس از دق الباب و در ابتداي ورود به مغازه يك طوطي را مي بيند و مي پسندد و از فروشنده قيمت طوطي را مي پرسد؛ فروشنده مي گويد : ده ميليون تومان.

مرد با تعجب مي پرسد چه خبر است  مگر اين پرنده طوطي نيست ؟

فروشنده مي گويد اين طوطي هست ولي تمام ديوان حضرت لسان الغيب حافظ را در ذهن دارد و با صداي خوش و واضح مي خواند.





مرد دوباره چرخي در مغازه مي زند و طوطي چابك و سر زنده اي را در گوشه اي ديگر از مغازه مي يابد و قيمت آن را از مغازه دار جويا مي شود.

فروشنده مي گويد اين طوطي بيست ميليون قيمت دارد.

مرد بار ديگر شگفت زده مي شود و مي پرسد اين طوطي ديگر چه ويژگي و استعدادي دارد كه بيست ميليون قيمتش است؟

فروشنده مي گويد اين طوطي نه تنها ديوان خواجه شيراز را در ذهن دارد كه شاهنامه فردوسي طوسي را نيز نقالي مي كند و مي خواند.

مرد خريدار با نااميدي چرخي ديگر در پرنده فروشي مي زند و در انتهاي مغازه طوطي ديگري را پيدا مي كند كه گوشه قفس كز كرده و نيمي از پرهايش نيز ريخته است به ناچار از فروشنده مي خواهد كه اين طوطي را براي او بياورد.

فروشنده به كنايه لبخندي مي زند و محكم مي گويد اين يكي را كه اصلا نمي تواني بخري چرا كه بيش از پنجاه ميليون قيمت دارد!!

خريدار حيرت زده انگشت بر دهان مي گذارد و مي پرسد اين ديگر چه طوطي است كه با اين چهره كريه و خميده و فرتوت اين همه مي ارزد؟

فروشنده باهمان لحن محكم مي گويد :  اين طوطي نه حافظ مي تواند بخواند و نه چيزي از شاهنامه فردوسي مي داند اما آن دو طوطي ديگر او را استاد صدا مي كنند !



لباس هاي لعنتي


چقدر اين قيافه به من مي آيد


عينكي كه با آن تو را نمي بينم

موهايي كه هرگز انگشتانت را سياه نكرد

و ساعتي كه هنوز براي پنج شنبه هاي غروب بي تاب است

*

اما اين لباس هاي لعنتي


آنقدر جيب نداشت

كه عاشقم باشي !