داستان كامران ميرزا و نهضت كتاب نويسي

 

اين روزها كه به هفته كتاب نزديك مي‌شويم؛ اخبار و رخدادهاي مرتبط با اين كالاي ارزشمند فرهنگي هم به نسبت رشد چشمگيري پيدا كرده است و به لطف شوراي سياستگذاري پُر و پيماني كه امسال هفته كتاب دارد، تقريبا تمام نهادها و وزارتخانه‌ها برنامه‌اي متناسب براي اين هفته طراحي كرده‌اند، كه صد البته جاي تقدير هم دارد.

اما در اين ميان، وزارت آموزش وپرورش از جمله نهادهايي است كه هر سال در هفته كتاب انصافا سهم بسزايي در اجراي برنامه‌هاي مختلف دارد و يكي از همين برنامه‌هاي نوپا «كتاب سال دانش‌آموزي » است كه 2 دوره آن برگزار شده و امسال قرار است سومين دوره آن در روزي كه به نام دانش آموز و كتاب نامگذاري شده، برپا شود.

اما حكايت برگزاري اين جايزه يك مقداري شبيه داستان معروف غلام جناب كامران ميرزاي قاجار است كه از همان داستان هم اين ضرب المثل مشهور شكل گرفت كه مي‌گويد : طرف از ريش به سبيلش پيوند مي‌زند...

ادامه مطلب : اينجا

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 10:39 |


تفنگ من كو !

 

تعطيلي هاي هفته گذشته فرصتي بود تا يكي دو روزي به خانه پدري بروم و قفسه و كمد قديمي وسايلم را زير و رو كنم كه اتفاقا هيجان زيادي هم داشت اصلا مرور خاطره ها هميشه هيجان انگيز است از پيدا كردن تفنگ اسباب بازي و چوبي كه  دست ساز خودم بود گرفته تا بازي كردن دوباره با دستگاه «  آتاري » كه نخستين وسيله تفريحي ديجيتال در روزگار ما محسوب مي شد.

اين پرسه زدن در خاطرات گذشته  و مقايسه آن با بچه هاي امروز نكات جالبي را در ذهنم پديد آورد مثلا جنگيدن و مقابله با دشمن به وسيله همان تفتگ چوبي دست ساز لذتي داشت كه در هيچ كدام از اين تفنگ هاي اسباب بازي امروز كه به انواع صداها و دوربين ها و نورها مجهز هستند وجود ندارد.

آن تفنگ چوبي من ، در هر زماني كه نياز داشتم كاركرد جديدي داشت تفنگي كه با دست گرفتن آن زمزمه مي كردم : مي خوام برم كوه . شكار آهو . تفنگ من كو .تفنگي كه گاهي شكاري بود گاهي كلت كمري گاهي ژ3 و گاه حتا مانند آرپي جي تانك دشمن فرضي را هم منهدم مي كرد درست بر خلاف تفنگ هاي اسباب بازي به ظاهر پيشرفته امروز كه تنها يك كاربرد منحصر به خودشان را دارند .

حتا جوراب هاي پاره و گلوله شده من در آن زمان كه تبديل به توپ بازي ام مي شدند اين امكان را به من هديه مي داد تا هر زمان كه ميخواهم مارادونا ، كلينزمن ، رود گليت و حتا پله جادويي و افسانه اي فوتبال باشم درست بر خلاف بازي هاي متعدد رايانه اي امروز كه فقط مي تواني يك بازيكن يا يك تيم را انتخاب و آن را هدايت كني.

جداي از آسيب هاي متعددي كه اين نوع بازي و زندگي ، جسم كودكان  امروز ما را تهديد مي كند و كارشناسان حوزه بهداشت و سلامت بارها در همه جاي جهان بر آن تاكيد كرده اند آسيب مهمتري نيز در اين زمينه وجود دارد و آن كشته شدن روح خلاقيت و تخيل در كودكان و فرزندان نسل جديد است.

كودكان امروز در بهترين شرايط محدود به لغت هاي ِمعدود كتاب هايي هستند كه برايشان مي خريم ؛ ديگر قصه جديدي نمي سازند و براي خودشان و دوستانشان تعريف نمي كنند .هم بازي هاي خيالي خودشان را ندارند هم بازي هايي كه با هم نقاشي مي كردند ، فوتبال بازي مي كردند؛ و درست به همين دليل هم  وقتي يك كاغذ سفيد جلوي كودكان امروز قرار مي دهيم مبهوت به اين كاغذ خيره مي شوند و چيزي در ناخودآگاه و ذهنشان براي خلق كردن ندارند و خيلي ساده مي پرسند چه چيزي بكشم و البته اوج هنرشان  هم مي شود كشيدن تصوير يك انسان ( بابا يا مامان ) كه اتفاقا تمام تلاششان را هم به كار مي گيرند تا به واقعيت نزديك باشد!

پس از مرتب كردن كمد خاطره ها و بازي كردن دوباره با تفنگ چوبي  ، هواي رفتن در صف نانوايي قديمي محل هم به سرم زد . نانوايي كه هر نانش را يك تومان مي فروخت و امروز در ميرداماد تهران همان نان پر بركت را تا سقف  700 تومان هم  مي فروشند .

معمولا اگرچه به اجبار و زور مادر به نانوايي مي رفتم اما طوري زمان را هماهنگ مي كردم كه از ابتداي كار نانوايي و به قول معروف همان تنور اول در صف باشم درست از زماني كه شاطر و همكارانش از خواب نيمروزي برخواسته بودند و ليوان چاي به دست و حبه قند بر لب يكي خمير را ورز مي داد تا آماده شود ديگري چانه مي گرفت و ديگري با وردنه خمير را پهن مي كرد و ديگري به تنور مي زد و ديگري هم پول مي گرفت و نشمرده آن را در صندوق آهني مي انداخت و نان را از تنور به روي ميز پرتاب مي كرد و در طول انجام اين پروسه نيز با لهجه اي كه هميشه يكي از دغدغه هايم در طول زمان انتظار ، فهميدن آن لهجه بود سخناني رد و بدل مي كردند و قاه قاه مي خنديدند.

اما امروز من و كودكي كه در صف ايستاده بود داستان ديگري را مي ديديم دستگاهي خمير را آماده مي كرد ، دستگاه ديگر چانه مي گرفت و دستگاه ديگري هم آن را پهن مي كرد و در نهايت شاطري هم آن را به تنور مي كشيد و يك نفر ديگر هم تبادلات مالي را با دقت هرچه تمامتر انجام مي داد تا ناني اضافه تر كسي بر ندارد و البته هيچ صحبت و خنده قاه قاهي هم در ميان نبود.

قصدم انتقاد از خارج شدن نيروي انساني كار و جايگزين شدن فن آوري به جاي آن و بيكاري و يا حتا انتقاد از گراني و تورم يا هرچيز مشابه آن نيست ( كه اتفاقا بايد باشد ) اما مهمترين انتقادم به نبود آن چاي گوارا و حبه سفيد قند و نخنديدن با هم و كمرنگ شدن روح همكاري و مهرباني است روح شاد بودن پيش كودكان و جدي گرفتن ذهن خلاق آنها ذهني كه بايد در خانواده و جامعه خيلي بيشتر از اين ها مورد توجه قرار گيرد.

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 18:59 |

به بهانه نامزد شدن تهران به عنوان پايتخت جهاني كتاب

داستان اين كتاب و آن منار

 

جام جم آنلاين: همه ما اين قصه را شنيده‌ايم كه روزي روزگاري دو روستاي كوچك به فاصله كوتاهي از هم در دو سوي يك رود قرار داشتند؛ مردمان پايين رود نادان بودند و وضع خوبي هم نداشتند، اما بالارودي‌ها وضع بهتري داشتند و همچنين يك منار بلند آجرپزي هم در روستايشان ساخته بودند و با محصول آن خانه‌هايي زيبا براي خودشان بنا كرده بودند.

پايين‌رودي‌ها خيلي دوست داشتند مناري مانند بالارودي‌ها داشته باشند، براي همين به فكر دزديدن اين منار افتادند و شبي براي دزديدنش به بالارود رفتند كه پير دانايي آنها را در راه ديد و گفت اين منار را كه دزديديد كجا مي‌خواهيد پنهان كنيد؟ اول بايد چاه عميقي بكنيد تا اين منار بلند را در آن جا دهيد.

مردم نادان هم بازگشتند تا چاهي براي منار بكنند اما هرگز موفق به اين كار نشدند و درست از همان زمان هم اين قصه تبديل به ضرب‌المثلي شد كه مي‌گويد: اول چاه را بكن بعد منارش را بدزد.

حالا دست بر قضا و پس از اين همه سال، نامزد شدن تهران براي پايتخت جهاني كتاب، خيلي بي‌ارتباط با اين قصه نيست. روز گذشته معاون فرهنگي سازمان فرهنگي  هنري شهرداري تهران خبر از تشكيل جلسات ويژه‌اي در ارتباط با انتخاب تهران به عنوان پايتخت جهاني كتاب داد كه در اين جلسات نزديك به 50 نفر از كارشناسان حوزه كتاب و كتابخواني حضور داشته‌اند و در نهايت برنامه‌هايي را به همين منظور تدارك ديده‌اند كه در صورت انتخاب تهران به عنوان پايتخت جهاني كتاب در سال 2011 آنها را در همان سال اجرا ‌كنند.

به نظر مي‌رسد مسوولان محترم سازمان فرهنگي  هنري شهرداري تهران هم مانند همين قصه ابتدا به دنبال منار رفته‌اند، در حالي كه امروز پيش از هر چيز بايد توجه كرد چه راهكارهايي را مي‌توان در نظر گرفت تا تهران در رقابت سخت با ديگر پايتخت‌ها و شهرهاي جهان در رسيدن به اين عنوان پيشي‌بگيرد و پيروز شود، كه پس از انتخاب، زمان براي طرح و اجراي برنامه فراوان باقي است.

البته دوستان شهرداري اقداماتي هم در اين زمينه كرده‌اند، مانند تنظيم درخواست به امضاي شهردار تهران كه از شروط لازم براي كسب اين عنوان است. اما مساله اينجاست كه اين امضا تنها شرط لازم است و شرط كافي نيست. قطعا مسائلي مانند كپي‌رايت، تعداد كتابخانه‌هاي استاندارد خانگي و عمومي، عملكرد ناشران و امكانات آنها، كتابفروشي‌ها، حمايت شهرداري از مولفان و جايگاه آنها در نظام اجتماعي و... بسيار مهم‌تر و تعيين‌كننده‌تر از امضاي شهردار در اين زمينه هستند.

امروز، جلسه گرفتن با هدف طراحي برنامه‌هاي اجرايي براي سالي كه قرار است تهران پايتخت جهاني كتاب شود خيلي خوشبينانه به نظر مي‌رسد؛ اما امروز اگر جلسه‌اي براي اتمام پروژه باغ كتاب تهران و سر و سامان دادن به برگزاري نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران برگزار شود، قطعا مي‌تواند اتفاقي مثبت باشد و براي رسيدن به  اهداف بزرگ راهگشا شود.

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 9:49 |

بانوي غزل ! لطفا شاعر بمانيد


 


هميشه برايم اين سوال مطرح بوده است كه چرا شعر براي ايرانيان تا اين اندازه اهميت و جايگاه بالايي دارد تا آنجا كه نه تنها عامه مردم كه حتي چهره هاي مطرح ديگر هنرها  مانند سينما ، تئاتر ، ادبيات داستاني ، هنرهاي تجسمي كه هريك براي خود در حوزه تخصصيشان اعتبار و جايگاهي ويژه دارند در نهايت به اين نتيجه و تمايل مي رسند كه مجموعه شعري هم منتشر كنند و عنوان شاعري را هم به ديگر كمالات خود بيافزايند.

البته اين نكته تنها به هنرمندان هم محدود نمي شود بلكه در ميان دولتمردان و سياسيون هم كم رجالي نيستند كه هر از گاهي در محفل و مراسمي شعري مي خوانند و چه بسا در پايان دوران مديريتي خود نيز به ناگهان كتابي از غزليات عارفانه و عاشقانه اي كه سروده اند منتشر مي كنند.

تا اينجا اين نكات با توجه به جادو و جاذبه شعر در ميان ايرانيان امري عادي تلقي مي شود اما شگفتي هنگامي رخ مي دهد كه اين پروسه وارونه شود و فردي كه شاعري اش بر عام و خاص مردم پوشيده نيست خلعت ماندگار و بي بديل شاعرانگي را هزينه رفتارها و امور ديگر كند آن هم هزينه رفتارهايي سياسي كه به طور كامل با ذات شفاف و زلال  ادبيات بسيار فاصله دارد.

 

شلوارتاخورده دارد مردی که یک پاندارد

خشم است وآتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد

*

دوباره می‌سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می‌زنم، اگرچه با استخوان خویش

 

اين بيت ها ، شعرها و غزل ها بي ترديد جزئي از حافظه ماندگار ادبيات معاصر است آثاري كه در روزگار سروده شدن همراه با نوآوري هاي فراواني بود و شاعر آن يعني "سيمين بهبهاني" را به عنوان يكي از پرچمداران شعر زنان و چه بسا بانوي اول غزل ايران مطرح كرد ؛ عنواني كه بسياري از فعالان عرصه هاي مختلف ادبي ، هنري ، سياسي ، اقتصادي و ... حسرت آن را مي كشند.

از سويي اگرچه شاعر نمي تواند و نبايد نسبت به آنچه در جامعه اطرافش مي گذرد بي تفاوت باشد اما اين موضوع را هم نبايد فراموش كند كه بيش و پيش از هر چيز شاعر است و نه فعال سياسي و حقوق بشر و ...

عملكرد بانوي غزل ايران در طول ماه ها و سال هاي اخير باعث شده تا بسياري از مخاطبان ادبيات و هنر به اين باور برسند كه ديگر سيمين بهبهاني را نبايد شاعر ملي خود بدانند شاعري كه با دست خود جايگاه و خلعت شعري و ادبي اش را به بهايي اندك اين روزها به حراج گذاشته است.

به نظر مي رسد ديگر شنيدن غزلي ناب و شورانگيز با جوهره بالاي شعري  از بانوي غزل ايران تنها يك حسرت باشد كه با روند فعلي كه او در پيش گرفته بعيد هم به نظر مي رسد كه اين حسرت برآورده شود .

بانويي كه در بزرگداشتش ( آن هم در خارج از "وطن" ) به جاي هم ميهنانش و بزرگان ادبيات فعالاني كه هيچ شناختي از شعر ندارند هورا مي كشند ديگر بانوي غزل ايران نيست.


خانم بهبهاني ! لطفا حافظه درخشان ادبيات معاصر ازخودتان را بيش ازاين مخدوش نكنيد .

خانم بهبهاني ! لطفا دوباره متعلق به خانواده فرهنگي "خليلي " شويد .

خانم بهبهاني ! لطفا به جاي شبكه هاي مختلف راديويي و تلويزيوني بيگانه در شب شعرها و ميان اهل فرهنگ سخنراني كنيد.

خانم بهبهاني ، بانوي غزل ايران ! لطفا شاعر بمانيد.

 

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 15:58 |


در احوال استاد شدن بعضي اساتيد



در روايات نه چندان كهن آمده است روزي  مردي براي خريد طوطي به پرنده فروشي مراجعه مي كند و پس از دق الباب و در ابتداي ورود به مغازه يك طوطي را مي بيند و مي پسندد و از فروشنده قيمت طوطي را مي پرسد؛ فروشنده مي گويد : ده ميليون تومان.

مرد با تعجب مي پرسد چه خبر است  مگر اين پرنده طوطي نيست ؟

فروشنده مي گويد اين طوطي هست ولي تمام ديوان حضرت لسان الغيب حافظ را در ذهن دارد و با صداي خوش و واضح مي خواند.





مرد دوباره چرخي در مغازه مي زند و طوطي چابك و سر زنده اي را در گوشه اي ديگر از مغازه مي يابد و قيمت آن را از مغازه دار جويا مي شود.

فروشنده مي گويد اين طوطي بيست ميليون قيمت دارد.

مرد بار ديگر شگفت زده مي شود و مي پرسد اين طوطي ديگر چه ويژگي و استعدادي دارد كه بيست ميليون قيمتش است؟

فروشنده مي گويد اين طوطي نه تنها ديوان خواجه شيراز را در ذهن دارد كه شاهنامه فردوسي طوسي را نيز نقالي مي كند و مي خواند.

مرد خريدار با نااميدي چرخي ديگر در پرنده فروشي مي زند و در انتهاي مغازه طوطي ديگري را پيدا مي كند كه گوشه قفس كز كرده و نيمي از پرهايش نيز ريخته است به ناچار از فروشنده مي خواهد كه اين طوطي را براي او بياورد.

فروشنده به كنايه لبخندي مي زند و محكم مي گويد اين يكي را كه اصلا نمي تواني بخري چرا كه بيش از پنجاه ميليون قيمت دارد!!

خريدار حيرت زده انگشت بر دهان مي گذارد و مي پرسد اين ديگر چه طوطي است كه با اين چهره كريه و خميده و فرتوت اين همه مي ارزد؟

فروشنده باهمان لحن محكم مي گويد :  اين طوطي نه حافظ مي تواند بخواند و نه چيزي از شاهنامه فردوسي مي داند اما آن دو طوطي ديگر او را استاد صدا مي كنند !


+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 15:2 |

در دفاع از ادبيات



از قديم گفته‌اند سنگ بزرگ علامت نزدن است؛ اگر حافظه‌ام درست ياري كند آخرين باري كه اين ضرب‌المثل را به كار بردم به چند ماه يا شايد هم يك سال پيش بر مي‌گردد هنگامي كه در همه محافل ادبي زمزمه‌هاي اهداي يك جايزه 110 سكه‌اي پيچيد، آن هم جايزه‌اي كه مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي است و قرار است به يك يا چند نويسنده اهدا شود.

تاريخ مصوب شدن اين جايزه محترم به پانصد و شصت و پنجمين جلسه شوراي عالي انقلاب فرهنگي در 21 تيرماه 84 باز مي‌‌گردد و در 17 مردادماه همان سال نيز جزئيات و كلياتش به نهادهاي مربوط و در راس آن وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ابلاغ شد.

اين نكته را هم بگويم كه اين جايزه 110 سكه‌اي كه حدودا معادل بيش از 20 هزار دلار مي‌شود تقريبا نه تنها در سطح ملي كه در سطح بين‌المللي نيز (حداقل از نظر مالي) جزو جوايز خوب و به نسبت معتبر و وسوسه انگيز محسوب مي‌شود.

اما اين كه چه سلسله اتفاقاتي روي داد كه برگزاري و اهداي چنين جايزه محترمي به اندازه راه‌اندازي يك خط توليد خودرو يا در حدود احداث يك تونل رسالت از سال 84 كه ابلاغ شده تا سال 87 به طول انجاميد، حكايتي طولاني است كه در حوصله اين يادداشت نمي‌گنجد و تنها به همين نكته بسنده مي‌شود كه احتمالا اين تاخير و به درازا كشيدن به همان سنگ بزرگي كه در ابتداي يادداشت عرض كردم، چندان هم بي‌ارتباط نيست و البته در تلاطم همين برگزاري هم پس از 3 سال در اواخر مرداد ماه امسال دكتر منوچهر اكبري از دبيري اين جايزه كنار رفت و جاي خود را به محمدعلي رمضاني داد تا شايد او بتواند با تدبيري اين جايزه را بالاخره برگزار كند.

در همين رابطه همان طور كه پيش از اين پيش بيني شده بود جايزه جلال آل احمد بدون هيچ برگزيده اي اهدا شد، و تنها در هر بخش تقديري‌هايي را معرفي  كرد.

با توجه به اين اتفاق مي‌توان گفت چقدر خوب است كه مسوولان و مديران محترم همه سازمان‌ها و نهادها اعم از فرهنگي و غيرفرهنگي شروع به راه‌اندازي جوايز مختلف ادبي و هنري كنند و صدها سكه و بل هزاران سكه نيز به عنوان جايزه ويژه در نظر گيرند و با تبليغات فراوان، خود و نهاد مربوطه را به عنوان دلسوز و حامي فرهنگ و ادب كشور مطرح كنند و نويسندگان و اهل قلم نيز با سادگي ذاتي خود همواره براي گزيده شدن چندباره از يك سوراخ آمادگي كامل دارند و به سرعت دعوت و فراخوان اين جايزه‌ها و جشنواره‌ها را لبيك مي‌گويند و در نهايت نيز همچون كتاب سال جمهوري اسلامي ايران، كتاب سال دفاع مقدس و همين جايزه جلال آل احمد، هيچ نويسنده و اثري شايسته دريافت جايزه شناخته نمي‌شود؛ اتفاقي كه اين روزها به يك سنت و مد تبديل شده و هركسي در هرگوشه كشور جايزه‌اي ادبي برپا مي‌كند و در نهايت با توجيه سختگيري به جاي حمايت از ادبيات، هيچ نويسنده و شاعر و اهل قلمي را شايسته دريافت جايزه تشخيص نمي‌دهد گويي كه ادبيات معاصر در طول اين چند سال اخير بيكار بوده و هيچ اثر ارزشمندي در اين وادي توليد نشده است.

در پايان بايد يادآور شد اعضاي 9 نفره هيات علمي جايزه جلال آل احمد (صادق آيينه‌وند، مرتضي سرهنگي، عباس سليمي‌نمين، رسول جعفريان، راضيه تجار، عباس‌علي وفايي، مجتبي رحماندوست، محمدرضا سرشار و سهراب هادي) كه هريك از نويسندگان و هنرمندان و انديشمندان شناخته شده كشور هستند، اي كاش فارغ از هر حاشيه و توصيه ابلاغي و تنها به اعتبار و احترام خودشان كه جزئي از فرهنگ و ادبيات معاصر به شمار مي‌روند، از جايگاه ادبيات دفاع مي كردند.

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 9:10 |

بي‌شمار امضاي يادگاري

جام جم آنلاين: بالاخره با مساعدت بي دريغ مسوولان و مديران ارشاد و البته با پذيرش طرح مقبره‌ قيصر امين‌پور از سوي يك شركت مهندسي مشاور و آماده شدن نقشه‌هاي سازه‌اي آن، اين طرح همزمان با نخستين سالگرد درگذشت اين شاعر كلنگ مي‌خورد .

( و احتمالا براي يكصدمين سالگرد درگذشت شاعر نيز به بهره برداري خواهد رسيد ! )

جملات بالا روز گذشته با لحني خوشبينانه و مسرت‌بخش نه از زبان يك مدير و نه از زبان يك مسوول كه از زبان حسين خسروجردي، هنرمند نام آشناي كشورمان بيان و تيتر خبرگزاري‌ها شد. سخناني تكراري كه در چند ماه اخير بارها از سوي خسروجردي و ديگر مديران (بويژه محلي و خوزستاني) ارشاد عنوان شده بود.

بهتر است يك فلاش بك به سه شنبه 8 دي ماه سال گذشته بزنيم، روزي كه از رئيس‌جمهور كنوني و سابق و وزير فرهنگ گرفته تا وزير آموزش و پرورش و... در ارسال پيام‌هاي تسليت به مناسبت درگذشت شاعر بزرگ انقلاب از يكديگر پيشي مي‌گرفتند.

شايد يكي از همان بي‌شمار امضايي كه در ستون تسليت‌هاي سه‌شنبه 8 دي ماه 1386 به يادگار مانده اگر در طول اين يك سال لحظه‌اي به آن امضا فكر مي‌كرد، امروز ديگر هيچ هنرمندي مشعوفانه از كلنگ زدن سنگ قبر قيصر امين‌پور در سالگرد درگذشتش خبر نمي‌داد و هيچ خبرنگاري نيز مشعوفانه‌تر اين موضوع را هر از گاهي تيتر رسانه اش نمي‌كرد.

آن جمعيت انبوهي كه از گتوند و خوزستان براي بردن پيكر شاعر آنقدر بي‌قراري كردند و از ساختن مقبره‌اي بي بديل و تبديل شدن اين مقبره به يك نماد و ميراث فرهنگي در گتوند و خوزستان سخن گفتند، امروز و هنگامي كه با لبان روزه بر مزار خشك و خاكي شاعر مي‌نشينند شايد به اين نتيجه رسيده باشند اي كاش گذاشته بودند قيصر در كنار برادرش سيد حسن در همين بهشت زهراي خودمان آرام گرفته بود.

البته اين نكته را نبايد فراموش كرد قيصري كه در زمان حياتش و در سخت‌ترين روزهايش هرگز چشمداشتي به هيچ مسوول و مديري نداشت، امروز هم هرگز نيازمند ساخت سنگ قبر و مقبره نيست، همان گونه كه مقبره حافظ و سعدي و... نيز بيش از آن كه امتياز، منفعت و اعتباري براي صاحبان آن باشد، نمايانگر فرهنگ و تمدن ايران و نشانه احترام به من، شما و همه مردمي است كه مخاطبان و ميراث‌داران واقعي فرهنگ و هنر محسوب مي‌‌شويم.



+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 10:14 |

اين مطلب در تاريخ 26 فروردين در روزنامه وزين جام جم چاپ شده است

 

هفته فرهنگي يا هفته هنري ايران


برگزاري هفته هاي فرهنگي ايران در كشورهاي مختلف از جمله برنامه هاي مرسومي است كه با توجه به مناسبات ديپلماتيك كشورها برگزار مي شود كه آخرين آنها نيز برگزاري هفته فرهنگي ايران در روسيه است كه قرار بود در آستانه سال جديد در مسكو برگزار شود و به دلايلي احتمالا از نوع ديپلماتيك به ارديبهشت ماه موكول شد.

اما نكته اي كه به آن مي خواهم اشاره كنم نه جابه جايي زمان برگزاري است و نه وابسته بودن فرهنگ به سياست ،  بلكه اهداف ، نتايج ، محتواي برنامه ها و  اصلا ماهيت برگزاري اين هفته هاي فرهنگي به شيوه كنوني محل چالش است.

هنگامي كه صحبت از هفته فرهنگي كشوري همچون ايران به ميان مي آيد اولين چيزي كه طراحان برگزاري آن بايد در نظر گيرند اين است كه ايران كشوري ناشناخته و بي ادعا و بي تاثير در حوزه فرهنگ جهاني نبوده و نيست و به عبارت بهتر در تمام دنيا نسبت به تاريخ و پيشينه فرهنگي ايران شناخت و پيش ذهنيت وجود دارد.

اگرچه نيازي به ياداوري نيست اما به عنوان مثال مهمترين پيش ذهنيت فرهنگي ايران زمين در خارج از مرزها ادبيات و فلسفه عميق شاعران ، اديبان ، دانشمندان و فيلسوفان آن بوده كه به نوعي نماد و منبع شرق شناسي براي غربيان به شمار رفته و مي رود.

با توجه به اين موضوع بايد گفت مهمترين رويكردي كه طراحان و مجريان هفته هاي فرهنگي ايران در ديگر كشورها بايد داشته باشند اين است كه به حفظ ، ارتقا و گسترش كيفي و كمي اين پيش ذهنيت ها بپردازند اما متاسفانه در برنامه هايي كه تحت عنوان هفته فرهنگي ايران ارايه مي شود همواره كوچكترين سهم يا دقيقتر بگويم معمولا هيچ سهمي براي ادبيات در نظر گرفته نمي شود گويي كه دستي ناشناس و البته آگاهانه در صدد پاك كردن و بي اعتنايي به آن پيشينه است و در مقابل سينما ، نمايشگاه هاي نقاشي و به طور كل ميزگردها و برنامه هاي هنري با حضور يك بازيگر، كارگردان ، نقاش ، موزيسين و ... به عنوان مهمترين محورهاي هفته فرهنگي ايران در دستور كار قرار گرفته  و حاصل آن نيز قطع ارتباط شاعران ، نويسندگان و انديشمندان ايران با جهان شده است و فرصتي نيز فراهم آورده تا بيگانگان با دعوت از تشكل هاي ادبي و غير رسمي داخل ايران و برجسته كردن آنها در خارج از كشور شاعران و نويسندگان معاصر ايران را كه در تمام جهان اين قشر و گروه را به عنوان نخبگان و رهبران فكري هر جامعه اي مي شناسند به عنوان مخالف و اپوزيسيون جمهوري اسلامي ايران معرفي كنند.

از سوي ديگر و با توجه به قانون اساسي كشورمان ،  اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را به عنوان مسوول مستقيم وضعيت فرهنگي كشور بپذيريم و به ساختار اين وزارتخانه در تقسيم  معاونت ها و فعاليت هاي  فرهنگي و هنري تامل كنيم در مي يابيم آنچه در حوزه فرهنگ تعريف شده ادبيات ، كتاب ، نشر و ... است و در مقابل فعاليت هاي سينمايي ، موسيقي ، هنرهاي تجسمي و...  زير مجموعه معاونت هنري اين وزارتخانه است ؛ فكر مي كنم با همين تامل كوچك و گذرا نيز بتوان منظور از برگزار كردن يك هفته فرهنگي را دريافت .

اي كاش اگر مسوولان به هر دليل تمايلي به حضور ادبيات ،  شاعران و نويسندگان در هفته هاي فرهنگي ايران ندارند حداقل نام فرهنگ ايران را با آن پيش ذهنيت قوي و پر افتخار اين چنين مخدوش نكنند و به جاي هفته فرهنگي از عنوان هفته هنري ايران استفاده كنند.

 

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 9:40 |

این مطلب ۲۹ بهمن در روزنامه وزین جام جم به چاپ رسیده است

خوش آمدید آقای شمس

شبانه ، خسته از يک روز سرد زمستاني به خانه مي آيي ، تلويزيون را روشن مي کني ، پيش از آن که نور تصوير خودش را از پنجره تلويزيون بالا بکشد، صدايي راديويي و آشنا گوش هايت را تيز مي کند.
تصوير آرام آرام شفاف مي شود ؛ رشيد کاکاوند به قول محمد صالح اعلا روبه روي توست و پشت به دوربين ميهمان او با موهايي سپيد نشسته است. چند ثانيه اي کافي است تا با کمي دقت متوجه شوي محمد شمس لنگرودي در دو قدم مانده به صبح روبه روي توست.شمس لنگرودی
*
شمس لنگرودي براي اولين بار پس از پيروزي انقلاب اسلامي به سيماي جمهوري اسلامي آمده و اين حضور به همان ميزان اهميت دارد که چرايي حدود 30سال سکوت و دوري اش اهميت داشته است .
برنامه شنبه شب دو قدم مانده به صبح با حضور شمس لنگرودي براي جامعه ادبي و روشنفکري ايران داراي پيام ها و نکات فراواني بود.
1- نخست آن که صدا و سيما با اين دست برنامه ها توانسته ثابت کند تا چه اندازه به شعار چند صدايي پايبند است و يک رسانه کاملا ملي است که آمادگي حضور تمام نحله ها و جريان هاي فکري و هنري و ادبي را درخود دارد و ظرفيت هايي بسيار بالاتر که در برنامه هاي ديگر هم قابل ارائه است .
2- اگر بپذيريم مهمترين بخش فرآيند آفرينش هنري ارائه اثر و ارتباط اثر و خالق آن با مخاطبان است نقش رسانه ها و گسترده ترين آنها صداو سيما بسيار پر رنگ مي شود. مگر امثال شمس لنگرودي در طول سال چند بار به بهانه برگزاري کنگره يا جشنواره يا هر چيز ديگر به شهرستان ها و روستاهاي کوچک و بزرگ اين کشور مي روند؟ يا با وضعيت انتشار و پخش کتاب و شمارگان و توزيع محدود مطبوعات ، چند نفر از مردم به آثار شاعراني همچون شمس لنگرودي دسترسي دارند تا چه رسد به ديدار او؟
3- شاعراني همچون شمس که خواسته يا ناخواسته با نام و عنوان جرياني خاص و به اصطلاح روشنفکري شناخته مي شوند، در طول اين سال ها به هر دليلي (درست يا نادرست ) با ايجاد محدوديت براي خويش جهت حضور در صدا و سيما و ديگر رسانه ها نه تنها به خود، که به مردم - صاحبان اصلي ادبيات و هنر - و به شعر جفا کرده اند؛ چرا که مهمترين پل ارتباطي هنرمند و مخاطبانش را ناديده گرفته اند.
4- اين نکته را نيز نبايد ناديده انگاشت که اين حضور براي شمس لنگرودي پيامدهايي را در پي خواهد داشت شايد بعضي افراد داخل و خارج از کشور از همان جريان به اصطلاح روشنفکري بر او خرده گيرند، اما بايد بدانند که شمس لنگرودي بيش و پيش از آن که براي رسيدن به اهداف سياسي و هر چيز ديگر غير شعري اهميت قايل شود يک شاعر است ، شاعري که شخصيت ، اعتبار و زندگي اش با مردم و مخاطبانش معنا و مفهوم پيدا مي کند و مهمترين موضوع براي يک شاعر و هنرمند، برقراري ارتباط با مردم از پنجره گسترده ترين و بي طرف ترين رسانه کشورش است .
5- نکته اي را نيز بايد به دست اندرکاران برنامه دو قدم مانده به صبح يادآور شد و آن اين که رشيد کاکاوند به همان ميزان که در صدا با تسلط کامل به اجرا مي پردازد، در سيما و بويژه در همين برنامه در گفتگو با شمس لنگرودي و هدايت موضوع ، بسيار هراسان و شتاب زده نشان مي دهد تا آنجا که به جاي اين که کارشناس و مجري برنامه باشد، تبديل به شيفته و شاگرد شمس شاعر شده بود.
*
قدمگاه اول تمام شده به آقاي شمس دوباره خوشامد گفته مي شود و مرغزار بعدي آماده گفتگويي تئاتري مي شود، اما چشمان خسته ام مجال همراهي نمي دهد و شمس در «باغبان جهنم » دارد زمزمه مي کند:
شب بخير/ بچه هاي عزيز!/ شب بخير/ که خيلي دير است / به هواپيماها در هواي بهاري نگاه کنيد/ که چه زيبا برق مي زنند / به بمب افکن ها، تانک ها نگاه کنيد/ هيچ بچه امريکايي شانس شما را ندارد/ آنها همه اين چيزها را / فقط بر پرده سينما مي بينند.

 
+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 10:25 |

داوران کنگره شعر دفاع مقدس معرفی شدند

زنگ خطر برای جریان شعر دفاع مقدس

 

 سر نوشت : این مطلب در روزنامه وزین جام جم ! در تاریخ 3 بهمن ماه چاپ شده است.

روز گذشته ازسوی معاونت ادبیات و انتشارات بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس اسامی داوران شانزدهمین کنگره شعر دفاع مقدس اعلام شد.

به گزارش ستاد خبری این کنگره "حسين اسرافيلي"، "حميدرضا شكارسري"، "صابر امامي"، "جواد محقق"، "علي‌محمد مؤدب"، "عباس چشامي"، "بهروز ياسمي"، "سيدضياء‌الدين شفيعي"، "م. مويد"، "بهروز سپيدنامه" و "حبيب‌الله بخشوده" داوران شانزدهمين كنگره‌ي سراسري شعر دفاع مقدس هستند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 18:43 |
سر نوشت 1 : این یادداشت 22 دی ماه در جریده محترم و وزین جام جم ! چاپ شد البته با مقادیری حذف و احیانا اضافه !
سر نوشت 2 : در بخش پیوند های روزانه نوشته ای از یدالله رویایی را قرار داده ام درباره احمد شاملو که توصیه می کنم حتما مطالعه کنید که بسیار خواندنی است به ویژه بخشی که مرتبط با آیدا است


588 میلیون دلار برای خرید هویت

چند ماه پیش دوستی که اهل قلم و ادب و فرهنگ است را دیدم که عازم سفری دو هفته ای به کشور امارات و دبی بود . یک هفته ای گذشت و مجدد آن دوست را در مراسمی دیدم و پرسیدم مگر به دبی نرفته بودی و او در پاسخ گفت رفتم ولی طاقت نیاوردم بیشتر از سه روز بمانم. دبی چیزی جز تعدادی برج و مراکز تفریحی ( خاص ! ) و تجاری ندارد و برای امثال ما جاذبه ای برای ماندن و سفر به آنجا نیست...


 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 10:41 |

دلیل عشق حقیقی ست عشقهای مجاز

اول سلام و بعد به نام او

این که چه اتفاقی می افتد تا آدمی مثل سینا علیمحمدی که خود از منتقدان جدی دوستانش در فضای مجازی بوده است به سراغ این فضا و وبلاگ نویسی می رود شاید کمی عجیب باشد.

یا حتا از آن بدتر این که در صفحه شعرش در روزنامه وزین جام جم ! ستونی با این عنوان نیز به راه می اندازد...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 18:21 |